أحسنوا لمن تحبون
فإن الشوق بعد الموت لایطاقْ
به کسانی که دوستشان داریدنیکی کنید،
زیرا آرزوی پس از مرگ غیرقابل تحمل است..
-پیامبراکرمصلیاللهعلیهوآله:
رجَبٌ شَهْرُ اَلاِسْتِغْفَارِ لِأُمَّتِی أَکْثِرُوا فِیهِ
اَلاِسْتِغْفَارَ فَإِنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ..
ماه رجب برای اُمّت من ماه استغفار است..
در این ماه زیاد استغفار کنید
که خداوند بخشنده و مهربان است🌱
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم 🕊 …!
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ…!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ…!
#اݪہـمعجـݪْݪۅݪیـڪاݪفـرج!’
🔸طلبهی شهیدی بخاطر جبهه نرفتن بیمار شد
#متن_خاطره|مادرش میگه: پسر دیگهمون ابوالفضل مجروح شده و توی بیمارستان بستری بود. منم برا رسیدگی به ایشون توی بیمارستان بودم. یه روز که برگشتم خونه، دیدم علیاصغر نیست. وقتی پرسوجو کردم فهمیدم رفته جبهه. خیلی تعجب داشت برام، چون اصلا سنّ ایشون به جبهه نمیخورد. بعداً فهمیدم شناسنامهش رو دستکاری کرده و اینجوری اعزامش کردند…
باباش هم تعریف میکنه: دوسال توی جبهه دوشادوش رزمندهها جنگید تا اینکه موج انفجار ایشون رو گرفت و مجبور شد یه مدت از جبهه دور بمونه. اما برا برگشتن به جبهه بیقرار بود و آروم نمیگرفت. یه روز دیدم رنگ چهرهش مثل کرباس سفید شده. بهش گفتم: باباجون! چرا اینجوری شدی؟ میخوای ببرمت دکتر؟ اما علی اصغر گفت: مریضی من بخاطر دوری از رفقای رزمندهمه. دکتر من فقط خداست و رسیدم به جهاد در جبهه…
👤خاطرهای از زندگی طلبه شهید علیاصغر کلاهی
📚منبع: کتاب عمامههای خاکی؛ صفحات ۱۵۴ و ۱۵۵
🔸اینجوری هوای رفیقت رو داری؟!!!
#متن_خاطره|آقا سیدمهدی اهل امـر به معروف بود و نهی از منکر. گاهی هم شیوۀ جالبی داشت توی این راه، و وقت میذاشت برا تاثیرگذاری روی دیگران. مثلاً یکی از رفیقاش طوری تربیت شده بود که تا نوار موسیقی گوش نمیداد، نمیخوابید. سیدمهدی باهاش رفت و آمد کرد و مدام میآوردش خونه خودشون، تا مسیرش عوض بشه و این اخلاقِ بد از سرش بیفته… همینطور هم شد. مسیر اون بنده خدا عوض شد و حالا یکی از اعضای فعال سپاه پاسداران شده…
👤خاطرهای از زندگی شهید سیدمهدی فاضلالحسینی
📚منبع: خبرگزاری دفاعمقدس “بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاعمقدس”


