حضرت يوسف عليهالسلام پس از مشكلات زياد فرمانرواى مصر شد. پدرش يعقوب سالها با رنج و مشقت ، دورى و فراق يوسف را تحمل كرده و توان جسمى را از دست داده بود.
هنگامی كه باخبر شد
يوسف، زمامدار كشور مصر است ،
شاد و خرم با يك كاروان به سوى مصر
حركت كرد،
حضرت يوسف نيز با شوكت و جلال در حالى كه سوار بر مركب بود، به استقبال پدر از مصر بيرون آمد.
همين كه چشمش به پدر رنج كشيده افتاد،
🔺مى خواست پياده شود، شكوه سلطنت سبب شد كه به احترام پدر پياده از مرکب پیاده نشود .
پس از پايان مراسم ديدار، جبرئيل از جانب خداوند نزد حضرت يوسف آمد و گفت :
يوسف !
چرا به احترام پدر پياده نشدى ؟
اينك دستت را باز كن !
وقتى حضرت يوسف دستش راگشود،
ناگاه نورى از ميان انگشتانش برخاست
و به سوى آسمان رفت .
حضرت يوسف پرسيد:
اين چه نورى است كه از دستم خارج گرديد؟
🔺جبرييل پاسخ داد:
اين نور نبوت بود كه از نسل تو، به خاطر كيفر پياده نشدن براى پدر پيرت (يعقوب) خارج گرديد و ديگر از نسل تو پيغمبر نخواهد بود.
بحارالانوار : جلد 12، صفحه251
و جلد 73، صفحه 223.
📚داستانهای بحارالانوار جلد 5 محمود ناصرى
♦️لذا با توجه به احادیث نقل شده، خداوند هم در مقابل کوچک ترین احترام، به پدر و مادر پاداش و توفیق می دهد و هم در مقابل کوچک ترین بی احترامی به پدر و مادر بی توفیقی و عذاب میدهد.

